چون زبانم نیش‌دار است
طراحی لوگو | نمونه کارهای گرافیک و لوگو | آرم و نشانه

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت

  • افراد آنلاین : 1
  • بازديد امروز : 55
  • بازديد ديروز : 6
  • آي پي امروز : 2
  • آي پي ديروز : 5
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 4
  • بازديد هفته : 82
  • بازدید ماه : 388
  • بازدید سال : 5,288
  • كل بازديدها : 18,205
  • ای پی شما : 3.233.242.204
  • مرورگر شما :
  • سیستم عامل :
  • كل کاربران : 1
  • كل مطالب : 52
  • كل نظرات : 0
  • امروز : پنجشنبه 01 مهر 1400

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟



عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی :
 
کد امنیتی
 
بارگزاری مجدد

آرشیو

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
0 53 gilanmedia

بازدید : 42 | تاریخ : شنبه 19 بهمن 1398 زمان : 16:24 | نظرات ()

چون زبانم نیش‌دار است، اخیرا خدا ازم خواست جلوی جمع، باهاش حرف نزنم! گفت: برای خودت می‌گویم. 

خودم که شخصا مشکلی ندارم، ولی مامورانی دارم روی زمین که کاسه‌هایشان از آشی که من توش ریخته‌ام داغ‌تر است! می‌برند آویزانت می‌کنند.

گفتم: چشم!

 

مثلا همین تازگی‌ها بهش گفتم: خدایا، فلانی گفته: «بزرگترین ترس زندگیم این‌است که مادرم بمیرد.»

گفت: خب...

 

گفتم: یادت هست بچه که بودم یک‌بار با قطار رفته بودیم سفر؟ 

نصف‌شب حوصله‌‌م سررفت، از کوپه آمدم بیرون، راهرو را همینجوری گرفتم و رفتم تا واگنِ آخر. برگشتنی نمی‌دانستم چندتا واگن آمده‌ام پایین‌تر!

 کوپه‌ها هم شکل‌هم بودند، برق همه‌شان هم خاموش بود.

 دو سه دور هی سر و تهِ قطار را رفتم و برگشتم و هیچ واگن و کوپه‌ای به چشمم آشناتر از بقیه نیامد!

 

 زَهره‌ام داشت از هولِ گم شدن می‌ترکید، که یکی از مامورها از روبرو بهِم رسید و وقتی فهمید شماره‌ی واگن و کوپه را نمی‌دانم گفت:

«اینجا هیچ‌کس گم نمی‌شود، نترس. این قطار همه‌مان را دارد به یک ‌جا می‌برد. اینجا از هرکسی که جدا‌ بیفتی، توی مقصد پیداش می‌کنی.»

 

خدا گفت: «خب...»

 

گفتم: خب به جمالت! گفتی قیامت هست، ماهم گفتیم هست! ولی حالا غریبه که اینجا نیست؛ اگر یک درصد سرکاریم، هنوز که وقت هست! من چشمم را می‌بندم، بیا از روی قصه‌ی من و حرفِ آن مامور قطار تقلب کن و یک ایستگاهی خلق کن بگذار تهِ این خط، بعد سر و تهِ دالان‌های زندگی‌مان را به هم وصل کن که اگر کسی توی راه از عزیزش جدا افتاد، گم نشود. 

مثلا همین رفیق ما که از گم کردن مادرش توی مسیر زندگی می‌ترسد، خیالش تخت باشد که صبح موقع پیاده شدن، پیداش می‌کند.

برچسب ها : داستان ,حکایت ,زبان ,حرف ,سخن ,نقل ,

نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]